سه نقطه های تو گاهی هزار واژه ومن
هنوز در تب یك نقطه از لبت بی تاب
همیشه معنی صد اضطراب ... من، بی تو
همیشه دیدن بی پرده ی شما در خواب
چه عاشقانه ی پوچی! تو خوب می دانی
میان این همه رویا ، فقط تویی كمیاب
و من چه خسته تو را چون سراب می جویم
چه فصل خالی و تلخی ست سهم من زین خواب!
...
كجاست آنكه ز من آتشی بگیراند
بسازد از تن من قطعه قطعه های مذاب
و یا حضور تو را قصّه قصّه ، فصل به فصل...
بخواند از تو غزل های نابِ بی پایاب
...
خدا کند که غزلهای آخرم باشد
خدا کند که شوم در غمت خراب،خراب
چه روزگار غریبی ست نازنین، آری
نه حرف مانده برایم ، نه عشق های مجاب
بیا... تمام کن این انتظار را در من
بدون شرح و سه نقطه ... پر از حکایت ناب
...
یکی نبود و یکی بود و او نبود ... و من
هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب
این مطلب توسط روز جمعه 2 مهر 1389 در ساعت 12:34 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
این مطلب توسط روز جمعه 2 مهر 1389 در ساعت 12:33 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم
مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم
اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست
بگو که سجده از این قبله گاه بردارم
مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند
که دست از سر ِ نقد ِ گناه بردارم
گناه ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست
گناه ِ هر قدمی اشتباه بردارم
تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم
به قدر کاسه ای از حوض ِ ماه بردارم
بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است
بیا که دست از این اشک و آه بردارم
برگزیده از وبلاگ :ساده غزل
http://sadehghazal.persianblog.ir
پیام های دیگران ( 46) link سهشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥ - شاهد
| از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست آن کفشهای مهربانت را نمی دانست رنجیده ام از آسمان ، قطع امیدم کرد دنباله ی رنگین کمانت را نمی دانست
اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست لای ورقها ، نامه ها ، دفترچه ها گشتم |
این مطلب توسط روز جمعه 2 مهر 1389 در ساعت 12:32 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
بار ِ دلــتـنگـیـت ُ بستی ، دیگه وقت رفتنه
داری میری و فقط خاطره هات سهم منه
دلم از حادثه خونه ، چشام از خاطره خیس
دوس داری برو ولی نامه برامون بنویس
*
به تو می رسم اگه موج ِ مسافر بذاره
اگه دلبستگیــا لحظــه ی آخـــر بذاره
به تو می رسم به تو پولک نقره کوب ماه !
به تو می رسم به تو طلای این شب سیاه !
به تو می رسم به چشم ِ انتظاری که داری
به تو می رسم به آغوش ِ بهاری که داری
به تو که آینه ها محو تماشات می شدن
شبای تیره چراغونی ِ چشمات می شدن
*
می تونی دل بـِکــنـــی تا ته ِ دنیا برسی
امروزُ رها کنی تا خود ِ فردا برسی
می تونی همسفر ِ خاطره های بد باشی
می تونی راه رسیدن به شبُ بلد باشی
می تونی تو چار دیوار ِ غربت ِ دنیا بری
می تونی هر جا بمونی ، می تونی هرجا بری
امّا هرگـــز نمی تونی غمُ تنها بذاری
تو مســــافری نمی شه غربتُ جا بذاری
خاطرت هرجا که باشی بازم اینجا می مونه
تا ابد غصه ی غربت ، تو دلت جا می مونه
این مطلب توسط روز جمعه 2 مهر 1389 در ساعت 12:30 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
ورق می خورد شب ، با پنجه ی تقدیر در باران
ومی رقصید عطر ِ كال ِ كاج ِ پیر در باران
نگاه ِ بـِركه ، سرشارازتب ِ رویای وارونه
ومی رویید از ژرفای آن تصویر در باران
..................................................
میان ِ چشم ها مانده ست سرگردان ، هزاران سال
خمار ِ خواب های خیس وبی تعبیر در باران
دل ویك گوشوار ِ كاغذی ، انگیزه ی بودن
ومن ، باران ندیده ، دختری دلگیر د ر باران
صدای خیس ِ مردی درگلوی تار می روئید
كسی مثل خودم، مثل خودش درگیر در باران
به جرم ِ بی گناهی ، دارهای چشم ها می دوخت
به سرتاپای من ، یك درد ِ دامنگیر در باران
غمی كم كم خودش را دررگ ِ دیوانه ام می ریخت
جنون بود وتب ِ رقاصی ِ زنجیر در باران
جنون بودآن شب وآئینه ای صد پاره دردستم
ومن حل می شدم با آیه ی تكثیر در باران
این مطلب توسط روز جمعه 2 مهر 1389 در ساعت 12:29 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
وقتی سكوت ِ دهكده فریاد می شود
تاریخ ، از انحصار ِ تو آزاد می شود
تاریخ ، یك كتاب ِ قدیمی ست كه در آن
از زخم های كهنه ی من یاد می شود
از من گرفت دخترِ ِخان هرچه داشتم
تا كی به اهل ِ دهكده بیداد می شود؟
خاتون! به رودخانه ی قصرت سری بزن
موسی ، دل ِ من است كه نوزاد می شود
با این غزل ، به مـُلك ِ سلیمان رسیده ام
این مرد ِ خسته ، همسفر ِ باد می شود
ای ابروان ِوحشــی ِتو لشكر ِ مغول!
پس كی دل ِ خراب ِ من ، آباد می شود؟
در تو هزار مزرعه ، خشخاش ِ تازه است
آدم به چشـــــــــــــم های تو معتاد می شود
این مطلب توسط روز جمعه 2 مهر 1389 در ساعت 12:29 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من
باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من
هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت
پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من
این جمله که برای بیانش به چشم تو
افتـاده است باز به لکنـت ، زبان من
آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای
دیگر رسیـده کارد ، بر این استـخوان من
نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی
این یک تراژدی ست ـ غم ِداستان من
یک شب بیا و ضامن ِ من باش نازنین !
وقتی دخیـل ، بستـه به تو آهوان ِ من
دل بــرکن و به شهـرِ دل ِ من بیا عزیز!
زخـم زبان مردم ِ چشـمت ، به جان ِ من
باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم
آخر رسیـده است به پایـان ، زمان من
این مطلب توسط روز جمعه 2 مهر 1389 در ساعت 12:26 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
حسی غریب و آشنا را دوست...
نه نه! چه می گویم فقط این که
آیا شما یک لحظه ما را دوست؟
منظور من این که شما با من...
من با شما این قصه ها را دوست...
ای وای! حرفم این نبود اما
سردم شده آب و هوا را دوست...
حس عجیب پیشتان بودن
نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...
از دور می آید صدای پا
حتا همین پا و صدا را دوست...
این بار دیگر حرف خواهم زد
آقا گمانم من شما را دوست...
این مطلب توسط روز جمعه 2 مهر 1389 در ساعت 12:25 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
بارانی ام , بارانی ام , بارانی از آتش
یك روح بی پروا و سرگردانی از آتش
.
این كوچه ها , دیوارها , اصلاً تمام شهر
سوزان و من محبوس در زندانی از آتش
.
اهل غزل بودم ، خدا یكجا جوابم كرد
با واژه ای ممنوع ، با انسانی از آتش
.
بی شك سرم از توی لاكم در نمی آمد
بر پا نمی كردی اگر طو فانی از آتش
.
تا آمدی ، آتشفشانی سالها خاموش
بغضش شكست و بعد شد طغیانی از آتش
.
كاری كه از دست شما هم بر نمی آمد
من بودم و در پیش رویم خوانی ازآتش
.
این روزها محكوم ِ اعدامم به جرم عشق
در انتظارم بشنوم ، فرمانی از آتش
این مطلب توسط روز جمعه 2 مهر 1389 در ساعت 12:25 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
توی آسمونی که کرکسا پرواز میکنن
دیگه هیچ شاپرکی ، حس ِ پریدن نداره
دستای نجیب ِ باغچه ، خیلی وقته خالیه
از تو گلدون ، گلای کاغذی چیدن نداره
بذا باد بیاد ، تموم ِ دنیا زیر و رو بشه
قلبای آهنی که ، دیگه تپیدن نداره
خیلی وقته ، قصه ی اسب ِ سفید ، کهنه شده
وقتی که آخر ِ جادهها رسیدن ندارهنقض ِ قانون ِ آدمبزرگا جـُرمه ، عزیزم
چشاتو وا نکن ، اینجا هیچ چی دیدن نداره
این مطلب توسط روز جمعه 2 مهر 1389 در ساعت 12:22 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
تبلیغات

